نه ماه داشت که به دنیا آمد ...
یکسال و نه ماه داشت که پدرش گفت " بخند بابایی " ...
10سال و نه ماه داشت که مادرش گفت " برو بخواب ، فردا صبح باید بری مدرسه " ...
16سال و نه ماه داشت که مدیر گفت " فردا که میای مدرسه ، موهات رو اصلاح کن " ...
18سال و نه ماه داشت که همه گفتند " این یک سال را خوب درس بخوان " ...
20سال و نه ماه داشت که برادرش گفت " مواظب باش در دانشگاه آلوده ی مواد نشوی " ...
خندید ... خوابید ... اصلاح کرد ... خواند ... آلوده نشد ....
و درست روز تولدش ،روزی که ،
21 سال و نه ماه داشت ، ماشه ی اسلحه را روی پیشانیش چکاند .
راست گفت اوني كه گفت :
چرا هميشه ما فداي يكي بشيم ، بزار يه بارم يكي ديگه فداي ما بشه !
ولي آخه به چه قيمتي ؟
به قيمت از دست دادن تو ؟ يا از دست دادن من ؟

خيلي فاصله هست بين دوست داشتن يه چيز و زندگي كردن با آن
تو كه ميفهمي چي ميگم ؟

ما عادت كرديم كه رويايي داشته باشيم
وقتي روياهاي مان را از دست مي دهيم ، مي ميريم !!!