تبليغاتX
مرگ برگ
سلام عزیزم
گفتم برایت بنویسم تا نگران نباشی
می گویند بیماری ام را تشخیص داده اند.
و راه علاجِ من، نَفَس کشیدن است
تنها اگر دستهایِ مهربان تو
که زندانبانِ سمجِ گلوگاهم بوده اند،
می فهمیدند

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 9:59 PM  توسط ناشناس  | 

 

نه ماه داشت که به دنیا آمد ...

یکسال و نه ماه داشت که پدرش گفت " بخند بابایی "     ...

10سال و نه ماه داشت که مادرش گفت " برو بخواب ، فردا صبح باید بری مدرسه "   ...

16سال و نه ماه داشت که مدیر گفت " فردا که میای مدرسه ، موهات رو اصلاح کن " ...

18سال و نه ماه داشت که همه گفتند " این یک سال را خوب درس بخوان "   ...

20سال و نه ماه داشت که برادرش گفت " مواظب باش در دانشگاه آلوده ی مواد نشوی "  ...

خندید ... خوابید ... اصلاح کرد ... خواند ... آلوده نشد ....

و درست روز تولدش ،روزی که ،

21 سال و نه ماه داشت ، ماشه ی اسلحه  را روی پیشانیش چکاند .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 9:49 PM  توسط ناشناس  | 

 

       راست گفت اوني كه گفت :

                  چرا هميشه ما فداي يكي بشيم ، بزار يه بارم يكي ديگه فداي ما بشه !

                  ولي آخه به چه قيمتي ؟

                       به قيمت از دست دادن     تو  ؟        يا از دست دادن      من   ؟

                              

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 11:52 PM  توسط ناشناس  | 

 

خيلي فاصله هست بين دوست داشتن يه چيز و زندگي كردن با آن

                          تو كه ميفهمي چي ميگم ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 0:57 AM  توسط ناشناس  | 

 

       

      ما عادت كرديم كه رويايي داشته باشيم

      وقتي روياهاي مان را از دست مي دهيم ، مي ميريم !!!

        

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 0:41 AM  توسط ناشناس  |