تبليغاتX
مرگ برگ
 

دستانم بوی نوشتن برای تو را میدهد ..... بوی خواب خاکستر را .... خواب خاکستر را که آنقدر سنگین شده است که باد هم برهمش نمیزند . نگاه کاغذهایی که هنوز روی آن ها ننوشته ام عشق تو را می جوید و یک سکوت خاطره ای حتی خودم مفهوم این جمله را نمی دانم ... دستانم بوی نوشتن برای تو را میدهد ... و عشق که با جوهر خودکارم پیوند خورده است . صدای نوشتن سرشار از سکوت واژه هایی است که روی خط عشق معطل نام تو مانده اند . امّا من فراموش می کنم که یادداشتهایی برای تو می نویسم ... دستانم بوی نوشتن برای تو را می دهد ... و من میترسم ... میترسم از اینکه کسی بفهمد دستانم بوی نوشتن برای تو را میدهد و قلبم با شنیدن نامت میتپد ... می ترسم کسی بفهمد... می ترسم خود تو بفهمی ... و حتی می ترسم خودم متوجه شوم که دستانم بوی نوشتن برای تو را دارد ... شاید هنوز ساعت من و تو نرسیده باشد و فرشته ای که می شناسم اندوهگین شود ... دستانم بوی نوشتن برای تو را میدهد ... امّا خودکارها و مدادها نمی توانند عاشق باشند .اگر چه جریمه های عاشقانه بسیاری نوشته اند ... نه ، نه ، نوشته ام ... آری حتی وقتی هنوز مدرسه می رفتم و نمی دانستم مادرم چگونه عاشق شد ! آیا هیچ وقت از مادرت پرسیدهای چگونه عاشق شد ؟! ...

دستانم بوی نوشتن برای تو را میدهد ... دستانی که ندانسته نوشتن را تجربه کردند و ... قلبی که دانسته عاشق شد . خواب ، اتفّاق ساده ایست که هیچ کس صدای پایش را نشنیده است . امّا بیداری ... نمیدانم ، نمی دانم ... پایان این جمله را نمی دانم ... دستانم بوی نوشتن برای تو را می دهد ... و نوشته هایم ، یاداشتهای دفتر خاطرات تنهایی من نیست . کلمه ها رسالتی دارند که با هر رسم الخطی بروز خواهد کرد ! کاغذ چه جای عاشقانه ای برای واژه هاست و چشم های من چه جای عاشقانه ای برای تصویر تو ! بی آنکه حتی باور داشته باشی .نوشته هایم ، یاداشتهای دفتر خاطرات تنهایی من با تو است ... دستانم بوی نوشتن برای تو را میدهد ... دستانم بوی نوشتن برای تو را میدهد ... دستهایم ..............؟   

              

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1384ساعت 3:46 PM  توسط ناشناس  | 

 

مرگ برگ؟

تا حالا فکر کردی یه برگ کی میمیره ؟کی عمرش تموم میشه ؟ لابد مبگی وقتی که خشک شد خودش از روی شاخه جدا میشه یا دست باد خیلی آروم اونو  میندازه ! شایدم دستای یه رهگذر اونو جدا کنه یا حتی چوب یه بچه شیطون و بازیگوش باهاش بخورد کنه !! امّا ... امّا ای کاش وقتی دنیا در آخرین نقطه زمان خغمه یک تولد ... روئیدن یک برگ !!!!!!!                                

                     

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1384ساعت 2:47 PM  توسط ناشناس  | 

 

سلام

من یه آدمم مثل بقیه آدما

بعضی وقتا مینویسم ... بعضی وقتا ام می خونم ... ولی همیشه بیشتر فکر می کنم

از زبون یه آدم حرف می زنم که آشکارا  به یه بچه ی غرغرو تبدیل شده

خیلی از وبلاگارو دیدم و خیلی از آدما ...

يکی بود با هزارتا ايده ، فكر ، شايد سوژه ؛ كه ميشه با هر كدومشون يه كتاب نوشت ... يكي بود كه

خيلي مهربون بود ، قد اخماش ؛  يكي بود با كلي خنده ، هر وقت هم ميخنديد قشنگتر ميشد ... يكي

 بود با يه عینک ذره بینی ، همه رو ميديد ، به وسعت كل ادماي احمق دنيا ... یکی ام بود که حرفای

دلشو فریاد میزد  يكي بود ؛ يكي نبود ... بيا بريم دنبال اوني كه نبود بگرديم ... . /

من پايم ... پس ياحق

                            

                                              

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1384ساعت 4:15 AM  توسط ناشناس  |