چه کسی به مصلوب شدن مسیح می اندیشد ؟
آیا شرط عشق ورزیدن ، رنج کشیدن است ؟
چه کسی به زندگی اهمییت می دهد ؟
چه سودیست در زیستن ؟
چرا من هوا را می طلبم ؟
چه نیازی به نور خواهم داشت و یا پنجره ؟
برای چه کسی مهم است که در انتظارم ؟
چه میشود دیدن تو ،
در سکوت و دانستن اینکه ممکن است بدون داشتن تو ! تو را داشته باشم ؟
هفت هزار و نهصدو پنج روز و هفت ساعت گذشته است ...
من سراسر شب را می گریم و سراسر روز را می خوابم
حال هیچ چیز مهم نیست !
حتی تمام آرزو ها و رویاها
که به نظر ابلهانه می آیند
به نوعی دیوانه ام
بیشتر از آنکه فکرش را بکنم و بخواهم
می چرخم و می چرخم
زندگی برای چه ؟ برای چه ؟
زندگی برای چه ..... ؟؟؟
من ، مرگ، تولد ، زندگی ، نفرت، عشق ، مزاحم، تو ،امید ، آرزو ، آه ، اشک ، قهر ، …
تو تقسیم کن !
چرا بابا مامانامون فکر می کنن ما هنوزم بچه ایم ؟!
مدام باید بالا سرمون باشن بهمون بگن این خوبه این بد ! تا وقتی بچه بودیم
همیشه دنبالمون بودن ، بهمون می گفتن این کارو بکن این کارونکن !
این بده این خوبه ! به این دست نزن ! اینو نگاه نکن ! اینو بر ندار ! اونو بزار سر جاش !
دیر خونه نیای ! با غریبه ها حرف نزنی !
امّا حالا بزرگ شدیم !
هنوزم همونا که نمی زاشتن بچگی کنیم هستن ! هنوزم بالا سرمون واستادن !
هنوزم بهمون میگن این خوبه این بده ! این کارو بکن این کارو نکن !
اینجا نرو ! اونجا برو ! با این حرف بزن! با اون حرف نزن !
شاید ما مثل پدر مادرامون عاشق بودن، زیر موشک و خمپار رو را تجربه نکردیم
ولی ارزش زندگی رو خوب درک می کنیم ارزش عشق ورزیدن به زندگی
خودمون و آدمای دیگه ، بعضی وقتا می شه زندگی کرد بدون نقطه های نورانی
بدون امید و بدون عشق امّا خنجر کشیدن رو عشق کار ما نیست ... .
اینقدر تو این زندگی درب و داقون تا خرخره فرو رفتیم که اصلاً نگاه به دورو برمون نمی کنیم ببینیم لااقل کجای این دنیای کوفتی واستادیم .
امروز به این نتیجه رسیدم که عمر ما آدما به یه نخ بسته گی داره یعنی از یه مو ام باریک تره ما که توش موندیم بقیه رو هم نمیدونم . ولی خوداییش بیاین یه کاری کنیم که لااقل هروقت خواست این نخه بریده شه دیگه پشیمون نشیم واسه بدش . ولی کاش بریده شدن نخ من قبل از بریده شدن نخ خیلیا باشه %
" از زبان آنای عزیزم به تنها ستاره پرکشیده قلبش "
یاد تو مثل آفتاب در تنهایی من می درخشد پنجره های اتاقم به امید دیدن تو همیشه بازند و بیدار . یاد تو مرا تا مرز های روشن فردا می برد و دلم را به عشق گره می زند . هر ستاره شبیست که از تو دورم آسمان چه پر ستارست ......!!!
دیده در دیده دریا می ایستم و دل به بی نهایت دریا می سپارم تا شاید قطره ای از صلابت دریا را دریابم ....
. اما انتظار ............. آن یک قطره و قطره های دیگر را هم از نگاهم جاری می سازد من سقوط می کنم ، دریا ....
امّا پا برجاست . آبی آبی .................!!!!!!!!!!!!
الان هیچ حسی ندارم ...نه حس نوشتن ... نه حس فکر کردن ... نه حتی ، حس زندگی .